سلام به همه دوستان عزیزم امیدوارم حال همتون خوب باشه .
هفته ای که گذ روندیم برامون خیلی هفته خوبی نبود یه مدتیه که درگیر دندونپزشکی هستم دوشنبه گذشته هم نوبت جراحی دندون عقلم بود که تو لسه ام نهفته بود واقعا مردم دوباره زنده شدم دوشنبه صبح ساعت 5/8 نوبت گرفته بودم ولی از شب قبلش استرس داشتم شب رفتیم خونه خواهرم که صبح فاطمه اونجا بمونه. شب سعی می کردم که به فاطمه آمادگی بدم که اگه فردا نتونم حرف بزنم بچم نترسه غافل از اینکه اون از همین حرف من هم ترسیده بود . صبح پاشدم که برم فاطمه با گریه از خواب بیدار شد همش می گفت مامان زود برگرد من منتظرت هستم .با ناراحتی ازش خداحافظی کردم و رفتم مطب . جالب اینکه در مطب باز نمیشد یه ده دقیقه اونجا معطل شدیم تا قفل را شکستن .هر لحظه استرسم بیشتر میشد اونقدر که بعد از زدن دو تا بی حسی بازم گفتم که یه آمپول دیگه هم بزنه .خلاصه یک ساعت و نیم طول کشید و 6 تا هم بخیه خورد .
همسرم چون خیلی دیرش شده بود دیگه دنبال فاطمه نرفتیم وقتی برگشتم خونه زنگ زدم خونه خواهرم فاطمه سریع گوشی برداشت .مامان کجایی وقتی گفتم خونه ام گفت مامان من دارم میام .سریع لباس پوشیده بود و با خواهرم اومد خونه (فاطمه ای که هیچ وقت از خونه اونا دل نمی کنه) .چهار روز مرخصی داشتم که خونه استراحت کنم . تا چند روز فقط با نی آبمیوه می خوردم روز دوم فاطمه مریض شد و مشکلاتم چندین برابر شد .
الان خدا را شکر دو روزه که میام سر کار وضعیت غذا خوردنم هم بهتر شده سوپ و غذاهای نرم می خورم فاطمه هم میره خونه خواهرم دیگه تصمیم گرفتم تا مهر که باید بره پیش دبستانی خونه خواهرم بمونه . خودش از اینکه میره اونجا خیلی خوشحاله این چند ماه که میرفت مهد واقعا دوست نداشت .حالا امیدوارم که زود حالش خوب بشه .و زندگیمون روال عادیش را پیدا کنه .












